سال اولی بود که از تربیت معلم فارغالتحصیل و مشغول کار شده بودم ، علاقه مند و سرشار از انرژی وارد مدرسه شدم . برای اطلاع از وضعیت دانش آموزان به بررسی پرداختم .
با مطالعهی پروندهی دانشآموزان و صحبت با اولیاء مدرسه ، متوجه شدم که در کلاس من دانشآموزی است که از یکی از روستاهای آذربایجان و از طریق نهضت تا کلاس سوم را خوانده به هر سختی که بود چند کلمه فارسی صحبت میکرد و با سروصدا و زدن روی میز ، کلاس را به تعطیلی میکشید .
جلسه اول بود ، وقتی وارد کلاس شدم دیدم ، یکی در میز آخر نشسته که از نظر قد میان من و او تفاوتی وجود ندارد .
بعد از آنکه حال و احوال پرسی کردیم و از اسامی جویا شدم متوجه شدم که او خسته شده و کمکم دارد روی میز میزند و به زبان آذری شعر میخواند ، چند باری چپچپ نگاهش کردم اما خبری نشد یکی دوبار هم که از آنها خواستم که ساکت شوند به روی خودش نیاورد ، گفتم شما بیایید پای تخته و وقتی بلند شد با دیدن قد و بالای او احساس غریبی پیدا کردم .
وقتی نیامد ، بچه ها گفتند : خانم ، او فارسی خوب نمیداند . برای همین پای تخته هم نمیآید ( دوباره شروع به زدن و خواندن کرد . ) کمی فکر کردم و بعد دفتر و وسایلم را جمع کردم و کنار گذاشتم و رفتم وسط کلاس به ترکی به او گفتم : « بیز که نهجور وردُق سیز اوینامَدز ، عیبی یُخ سیز وُرُز بیز اوینیارق » ترجمه ( من که هر طوری زدم شما همراهم نشدی ، شما بزن ما ... )
از حرف من خندهاش گرفت چند دقیقه ای ترکی شعر خواند و روی میز زد و وقتی دید ما هم با او همراه شدهایم و دست میزنیم خوشش آمد و دید نمیتواند با این کار کلاس را بهم بزند احساس نزدیکی با کلاس را کرد و بعد از آن من تا آخر سال با ایشان هیچ مشکلی نداشتم . پس از گذشت مدتی ، من با او احساس دوستی و نزدیکی بیشتری کردم . چند سال بعد او را دیدم که با دختر کوچکش می رفت . سلام و احوال پرسی کرد و با فارسی فصیح ، با نیکی و شادی از کلاس یاد کردیم .