شب قبل در خانه برایم مشکلی بوجود آمده بود . آنقدر نگران و ناراحت بودم که نمیدانستم باید چه کرد . توکل کردم و به مدرسه رفتم . سرکلاس درس دادم و درس پرسیدم و در زنگهای تفریح با نگرانی دعا میکردم . ظهر شد به خانه برگشتم . صورت مسئله حل شده بود و کارها درست که متعجب شدم ، خداوند را شکر کردم و درمقابل این همه قدرت و مهربانی و لطفش سر به سجده نهادم .
شش ماه گذشت و من هنوز از آن مسئله متعجب بودم که یکی از شاگردانم که چند سال قبل در کلاس من بود به مدرسه آمده بود . وقتی به دیدنم آمد ، دیدم برایم از امام رضا (ع) سوغاتی آورده و گفت خانم چند ماه پیش فلان روز در مشهد بود یادتان کردم و حسابی برایتان دعا کردم . تازه متوجه شدم که مشکل من به دعای این گل پاک و بی گناه بوده که حل شده ، رویش را بوسیدم و آرزوی عاقبت بخیری برایش کردم .